X
تبلیغات
بچه های بهداشت عمومی لرستان89

بچه های بهداشت عمومی لرستان89

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 14:15 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]


Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...
دیروز تو تاکسی بودیم رانندهه رفت بنزین بزنه با یه راننده دیگه دعواش شد
یارو به راننده ما گفت “تومسافرکشی؟ تو عـَـــــن کشی…
ما چارتا تو ماشین
فقط نمیدونم این بغل دستی من چرا ، تا وقتی که برسیم همش به افق خیره بود

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 12:5 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]


نشستیم داریم فیلم اکشن میبینیم یه دفه بابام یه لگد محکم بهم زد



.
...

.

.
.
.
.
.





میگم چرا میزنی ، میگه خواستم حس ال ای دی سه بعدی بهت بدم

که جلو دوستات احساس حقارت نکنی





.................................................................




                                                     



به بابام میگم :.........این گوشی موبایلتو 3 ساله که داری قدیمی شده بنداز دور،
یکی دیگه بگیر ...
میگه : اگه اینجوریه که تو رو هم 20 ساله دارم اول باید تو رو بندازم دور!!
تو زندگیم اینجوری قانع نشده بودم تاحالا
..................................................................

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭﯼ ﮐه مامان بابام ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ


ﻣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﯿﻪ ﮐه ﺑﻨﺪ ﮐﻔﺸﻤﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﻣــﯽ ﺑﺴﺘﻢ !


ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ دیگه ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﭼﺸﻤﮕﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ |:


[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 12:0 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]


[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 11:56 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]


[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 11:54 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

نشستیم داریم فیلم اکشن میبینیم یه دفه بابام یه لگد محکم بهم زد




.

.
.
.

. 

.

. 

.

.

.

.

.






میگم چرا میزنی ، میگه خواستم حس ال ای دی سه بعدی بهت بدم


که جلو دوستات احساس حقارت نکنی


[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 11:53 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

- بابابزرگم لپ تاپم رو دیده......

می گه چندتا قُوّه می خوره؟!

:))))


[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 11:48 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]


[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 11:29 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]


[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 11:11 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

              

کاش ما هم چیزی نمی فهمیدیم 


معروف است که عقب مانده ها چیزی نمی فهمند

چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین)

در شهر سیاتل آمریکا9 نفر از شرکت کنندگان دوی ۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی وجسمی می خوانیم آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.

بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودندو حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند

بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر

مسابقه را طی کرده و برنده مدال پاراالمپیک شود

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد.این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند،آنها ایستادند،سپس همه به عقب بازگشتندو به طرف او رفتند.

یکی از آنها که مبتلا به سندروم “دان” -عقب ماندگی شدیدجسمی و ذهنی – بود، خم شد

و دختر گریان را بوسیدو گفت : این دردت رو تسکین میده.

سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختندو خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.در واقع همه آنها اول شدند.

تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند.



[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 12:26 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻥ ﻣﻮﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﻣﺒﺘﻼ ﺑﻪ ﺳﺮﻃﺎﻧﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ.. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﺘﺮﺍش...

به سلامتی باباییََََََََ که دخترکوچولوش زنگ زد بهش گفت :بابا داری میای خونه پاستیل میخری؟ ولی وقتی جیبشو نگاه کرد و دید نمیتونه ماشینشو زد کنار خیابون و آروم پیاده شد و گفت :آزاااادی آزادی ۲ نفر...

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ دختری ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺗﻤﯿﺰﮐﺮﺩﻥ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻼﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﺎﺭﻩ

سلامتی اون پسرائیکه وقتی یه شب تنها از یه کوچه رد میشی سرشون و میندازن پائین از بقلت رد میشن که احساس امنیت کنی... سلامتی دختری که تو حسرت یه داداش موند ولی به کسی نگفت داداش!!!!!!

سلامتی مادر که بخاطر ما شکمشو بزرگ کرد... خط چشمشو با عینک عوض کرد... مهمونی های شبانه را با بیدارموندن کنار ما عوض کرد... کیف پولشو با پوشک عوض کرد... سلامتی مادر که همه چیزشو با عشق عوض کرد...

به سلامتی مبصر کلاس که کتک رو خودش خورد ولی نگفت کار کی بود!!

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮﯼ ﮐﻪ ﺻﺎحب ﮐﺎﺭش ﺑﻪ ﻧﺎﺣﻖ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ؛ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮ ﻋﻮض ﮐﻨﻪ ﺑﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ اما ﯾﺎﺩ ﺧﺮﺝ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﯾﻀﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﯾﺎﺩ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ، ﺟﻬﯿﺰﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮش، ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭘﺴﺮﺵ... ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺻﺎحب ﮐﺎﺭﺵ ﮔﻔت ببخشید...

و به سلامتی تویی که باهر به سلامتی که گفتم دلت بیشتر گرفت

[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 12:22 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]


ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﮔﻮﮔﻞ ﺳﺮﭺ ﮐﺮﺩﻩ : ﻗﯿﻤﺖ
ﺳﺮﻭﯾﺲ ﻃﻼﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻢ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﮔﻮﮔﻞ ﻫﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻩ : ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻟﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻢ

[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 12:16 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

چه سخت است تُنگِ ماهي بودن !

نَشکني ، زندانباني _ بشکني ، قاتلي . . .

خوش به حال آب !

[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 12:5 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

 یه آبادانیه با یه فرانسویه راه می رفتن،
فرانسویه می گه: ما ایفل رو ۱ ماهه ساختیم، فلان جا رو ۲ ماهه، خلاصه، هی گفت و گفت تا این که آبادانیه چشمش به برج آزادی افتاد، 

یهو گفت: ای بابا، این که الان اینجا نبود!!
:دددييي

به پسر عمه ام میگم واسه کنکور درس خوندی؟!

میگه: کنکور مگه ساعت ٩ نیست؟؟!

میگم چرا!!

میگه خب ساعت ٦ پامیشم میخونم دیگه.

مث خودمه ، راضیم ازش :))

[ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ] [ 11:35 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

[ شنبه بیست و هشتم دی 1392 ] [ 14:13 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﯾﺎﻟﻮﮒِ مادر ﻫﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ : . . . . . . . . . ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﯾـــﻦ ﭼـــﯿـــﻪ ؟!!! . ﺁﺩﻡ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺑﺨﺪﺍ

ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ، ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ، ﺑﻨﻮﯾﺴﻦ : ﺍﮔﻪ ﺗﻮﻧﺴﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎﺯ کن

ﺑﻌﻀﯽ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﺸﻮﻧﻮ ﺧﻂ ﻣﯿﮑﺸﻦ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﯿﺎﺩ :)))))))))))))

مورد داشتیم دختره کلاچ رو گرفته زده آهنگ بعدی :|

این کانون آموزشی کنکور دیگه کم مونده اینو تبلیغ کنه: به نام خدا مسی هستم بهترین بازیکن جهان، از سال سوم دبیرستان عضوکانون ... بودم!

پشت یه ماشین نوشته بود سبقت می گیری بگیر ولی دیگه قیافه نگیر!

با فک و فامیل نشستیم اسم فامیل بازی کردیم دائیم برای میوه با «ی» نوشته یه کیلو خیار.
 

 

 

[ شنبه بیست و هشتم دی 1392 ] [ 14:12 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

یادتونه چه ذوقی می کردیم معلم می گفت برو از دفتر گچ بیار...
انگار مشعل المپیک رو سپرده بودن بهمون

[ یکشنبه دهم آذر 1392 ] [ 15:13 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

[ یکشنبه دهم آذر 1392 ] [ 15:13 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

یه دختره پست گذاشته:

مادر شوهره من دارم؟؟؟
ینی آدمم اینقــــــــــــــــــــــــــــــــدر خونسرد؟!
نباید بیاد بگرده منو واسه پســرش پیدا کنه؟
والا من بخاطر پسر خودش میگم؛وگرنه منکه دارم درسمو می خونم..!

[ شنبه دوم آذر 1392 ] [ 10:21 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

[ شنبه دوم آذر 1392 ] [ 10:6 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

 

 

[ شنبه دوم آذر 1392 ] [ 10:1 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 11:14 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 11:8 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 10:44 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز ...

به اعتبار هر اشکی شانه نباش ...

آدمی به خودی خود نمی افتد ...

اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که نکیه کرده است ...!!!

[ سه شنبه سی ام مهر 1392 ] [ 9:40 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

وقتی خدا بنده اش رو امتحان سخت می کنه اونوقته که بنده فکر میکته دیگه همه درها به روش بسته شده... اونوقته که به زمین و زمان بد وبیراه میگه.... دنبال این می گرده که خدایا چرا؟ مگه من چکار کردم.

چه خوبه که بتونی وقتی همه چی داغونه تو داغون نباشی....

آره وقتی خدا صلاحش اینه که تو درد بکشی و گریه کنی حتما این برای تو خوبه...

فقط به خدا بگو خدایا مطمئنم که تو بدخواه بنده هات نیستی....

[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ] [ 14:10 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

 

می‌خروشد دریا
هیچکس نیست به ساحل پیدا …
لکه ‌ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک.

 

مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیکرش را ز رهی نا روشن
برده در تلخی ادراک فرو.
هیچکس نیست که آید از راه
و به آب افکندش …
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می‌ زندش؛
موجی آشفته فرا می‌رسد از راه که گوید با ما
قصه ی یک شب طوفانی را

 

رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت،
با خیالی در خواب

 

صبح آن شب ، که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه ی تلخ شب پیش خبر
!

 

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه ی غمناک بجا
و به نزدیکی او
می‌خروشد دریا
وز ره دور فرا می‌ رسد آن موج که می‌گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز … !

 

[ سی ام مرداد 1392 ] [ 7 PM ] [ نرگ

[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 15:31 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]




من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..
زندگی کوتاه است ..
پس به زندگی ات عشق بورز ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن
قبل از تنفر » عشق بورز
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 11:43 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

عاشق پسر خاله ی کلاه قرمزی ام!

دیدی رفته بود یه کیک مسموم رو تنهایی خورد تا بقیه مریض نشن؟!

بهش گفتن : خب چرا ننداختی دور؟

گفت : خب مورچه ها میخوردن ، به مورچه که نمیشه سرم وصل کرد!!!!

این یعنی آخر معرفت...

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 12:42 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام

ضحی 1-2)

 افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی.

(یس 30)

 

 و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.

 (انعام 4

 

 و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام

 (انبیا 87

 

 و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. 

(یونس 24)  

 

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری 

 (حج 73

 

پس 
چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام 
وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که 
باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .
 

 ( احزاب 10

 

تا 
زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین 
کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی 
من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن.

(توبه 118

 

وقتی 
در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو 
را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی .
 

(انعام 63-64)  

 

این 
عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و 
رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.
 

(اسرا 83)  

 

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟

 (سوره شرح 2-3

 

غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟

 (اعراف 59)

 

پس کجا می روی؟

 (تکویر26)

 

 پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟

(مرسلات 50)

 

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ 

 (انفطار 6)  

 

مرا 
به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن 
کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن 
ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این 
در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده 
بود.
 

 (روم 48

 

 من 
همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را 
در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را 
به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می 
دهم.

(انعام 60)

 

 من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. 

 (قریش 3)


 برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. 

(فجر 28-29)  

 

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. 

(مائده 54)


[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 14:50 ] [ مصطفی کاظمی ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه